|
او...تو..شاید..امروز....
|
|
|
گاهی چقدر راحت دلگیر می شوی از کسی که گاه گداری می شود تمام بودنت... مثل فیلم دلت که همیشه رنگی است...همیشه هست!!همیشه!!!
و چه راحت به خاک می سپاری خاطرات تمام ندانم کاری هایش را...
ولی!!!!
این بار نمی گذرم از تمام ناگفته ها و نا نوشته هایی که بی هیچ دلیلی سر باز می کند...
|
|
|
|
| |
|
هيچ كس!!
|
|
|
و باز هم سكوت!!! و دل تنگي هاي من كه بي هيچ واهمه و دليلي سر باز مي كند!!! گاهي چقدر خسته مي شوم از اين زمانه ي پست...
|
|
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388
|
|
|
|
| |
|
شايد...
|
|
|
ثانيه ها هم رنگ باخته اند و در هجوم بي رنگي باز هم... شايد هم حق با تو بود..بايد رفت!!!
|
|
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
گاهی دل تنگ می شود..برای خاطراتی که نقاب به چهره گرفته اند...
به حرف هایی که صدای خنده های قهقهانه اش دل آدم را می شکند....
نمی دانم....
فقط سکوت می کنم...فقط!!!
|
|
دوشنبه یازدهم آبان 1388
|
|
|
|
| |
|
سين مثل سكوت...سين مثل تو...
|
|
|
چشمان من وقطره هاي اشكي كه جاري ست... هر دو نبودنت را بهانه مي كنند....
|
|
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
|
|
|
|
| |
|
تو..
|
|
|
یک دنیا حرف..
و دستهایی که باز هم تنها ماند....
و صدایی که در حنجره زرین این روزگار بی غروب خفه شد....
چرا !! در تهاجم حرف هایی که زدی ساکت مانده ام!!!
چرا دست اعتراض برنداشتم!!!چرا غروب تمام لحظه ها بی داد کرد....
به حق که بی انصافی...
|
|
|
|
| |
|
سین مثل...
|
|
|
سلام...
ممنونم از تمام دوستایی که این مدت بهم سر زدن و شرمنده که هنوز نرسیدم به وبلاگاشوهن سر بزنم...
در اولین فرصت این کارو می کنم...
بد جور کار و زندگیم گره خورده توی هم....
و به قولی!!
خیلی دور ...خیلی نزدیک..
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
براي تمام خاطرات تلخت هم ممنون.. براي هميشه برو..خداحافظ
|
|
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
|
|
|
|
| |
|
فوري..
|
|
|
چقدر راحت.. فقط در مدت زمان چند دقيقه به راحتي مي فهمي هيچ ارزشي نداري... چقدر راحت به هم دروغ مي گيم... چقدر راحت .....
|
|
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
زود و تند هی ورق می زنم....
نمی دانم کدام خط نا نوشته را جا گذاشته ام میان این همه واژه های ناسروده...
صبر کن!!پیدا می شود اگر تو بخواهی...
|
|
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388
|
|
|
|
| |